ضعیف‌الاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
خانه » انشا » بازنویسی حکایت طاووس و زاغی در صحن باغی به هم رسیدند
بازنویسی حکایت طاووس و زاغی در صحن باغی به هم رسیدند

بازنویسی حکایت طاووس و زاغی در صحن باغی به هم رسیدند

بازنویسی حکایت طاووس و زاغی در صحن باغی به هم رسیدند

در این مطلب از سایت تو بپرس ، بازنویسی حکایت طاووس و زاغی در صحن باغی به هم رسیدند را آماده کردیم.برای دیدن بازنویسی حکایت طاووس و زاغی در صحن باغی به هم رسیدند صفحه ۶۸ پایه یازدهم به ادامه مطلب مراجعه کنید.

بازنویسی حکایت طاووس و زاغی در صحن باغی به هم رسیدند

بازنویسی حکایت طاووس و زاغی در صحن باغی به هم رسیدند

بازنویسی حکایت طاووس و زاغی در صحن باغی به هم رسیدند :

«طاووس و زاغی، در صحن باغی به هم رسیدند و عیب و هنر یکدیگر را دیدند. طاووس با زاغ گفت: این موزه سرخ که در پای توست لایق دیبای نگارین من است. همان وقت که به وجود می آمده ایم در پوشیدن موزه اشتباه کرده ایم. من موزه سیاه تو را پوشیده ام و تو موزه سرخ مرا. زاغ گفت: برخلاف این است. خطایی رفته است در پوشش های دیگر رفته است.

باقی پوشش های زیای تو مناسب موزه من است. در آن خواب آلودگی، تو سر از گریبان من در آورده ای و من سر از گریبان تو! در آن نزدیکی سنگ پشتی بود و آن مجادله را می شنید؛ سر برآورد که ای یاران عزیز! از این گفت و گوی باطل دست بردارید. خدای تعالی همه چیز را بر یک کس نداده است. هر کس را به داده خود، خرسند باید بود و خشنود»..

در روزی از روزها در باغی طاووس و کلاغی همدیگر را ملاقات کردند. در این دیدار طاووس و کلاغ عیب ها و زیبایی و هنر یکدیگر را از نزدیک دیدند. طاووس در این بین به کلاغ گفت:

این سرخ  پای زیبا که مانند کفشی برای کلاغ بود لایق و شایسته ی تو نیست بلکه این کفش زیبا لایق چهره ی رنگین و زیبای من است همان موقع که به وجود می آمدیم.

در پوشیدن کفش اشتباه کرده ایم. من کفش سیاه تو را پوشیده ام و تو کفش سرخ من را! کلاغ گفت: موضوع بر عکس این ماجرا است. اگر اشتباهی شده است، اشتباه در پوشش و لباس یکدیگر رخ داده است. پوشش و لباس زیبای تو لایق کفش من است، در لحظه ی بیدار شدن و چشم به این جهان گشودن در آن خواب آلودگی اشتباهی تو لباس های من را پوشیدی و من لباس های تو را پوشیده ام.در آن نزدیکی لاک پشتی بود و مجادله طاووس و کلاغ را شنید. سر از لاک خود بیرون آورد و گفت: ای یاران عزیز از این گفت و گوی بیهوده دست بردارید.خدای تعالی همه چیز را یک نفر به تنهایی نداده است. هر کس زیبایی خاص خود را داراست. هرکس به داده و داشته ی خود باید راضی و خشنود باشد.

 

مطالب پیشنهادی :

دانلود فیزیک دهم میکرو طبقه‌ بندی گاج

جواب سوالات درسهایی از قرآن ۱۰ آبان ۹۷

انشا تصویر نویسی پایه هشتم صفحه ۲۳

انشا در مورد یک روز از کلاس پایه نهم صفحه ۸۱

انشا در مورد محل زندگی ما

باکس دانلود
    امتیاز 5.00 ( 1 رای )
    اشتراک گذاری مطلب
    برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

    
    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است